سیندی جکسون ( Cindy Jackson ) در طی 50 عمل زیبایی بیش از 100000 دلار پرداخت
کرده . از سال 1988 تا کنون 9 عمل زیبایی تمام عیار داشته . این دختر کشاورز آمریکایی یک
پیشگام دربیشترین تغییر چهره است و رسانه های جهان به او مقام
” Living Barbie Doll ” را دادند .
درمان او شامل : عمل جراحی روی صورت ، بینی ، ایمپلانت سینه ، لیپوساکشن ، پوست
شیمیایی ( chemical peel - نوعی عمل روی بدن که جوش های و … پوست را از بین
می برد و پوست را بهبود می بخشد )، اکسیژن درمانی عصب صورت ، بوتکس ،
کوچک کردن استخوان چانه،تزریق پر کننده ( filler injection ) ، ایمپلانت لب ،
microdermabrasion یک نوع عمل زیبایی روی پوست بدن ) ، تزریق ویتامین های
غشایی و ماتیک لب وخط لب و خط چشم به صورت خالکوبی .
امروز یکی از روزهای گرم تابستون تهران است ومن از صبح کلافه هستم دلم می خواداز این شهر برم.
دوست دارم مدتی در دامان طبیعت زندگی کنم و حتی فکر برگشتن رو هم به ذهنم خطور ندم .
تو این فکرا بودم و در این مورد با دوستم حرف می زدم که گفت یک از دوستان تو وبش در مورد
مسافرت به شمال مطلب نوشته اونو بخون که کمی حالت بیاد سر جاش اما............
وقتی مطالبشو خوندم دیگه دلم نمی خواست حتی یه لحظه هم تهران باشم .حیف که گاهی اوقات
روزمره گی دستا پامونو می بنده دلم می خواد از این شهر برم .
یاد تابستونای دوران کودکیم افتادم که هر سال به شمال می رفتیم و مدتی در جنگل و دریا و کوه و...
به گشت و گذار و استراحت می پرداختیم .دلم برای بازی جنگلای شمال تنگ شده .گاهی پیش می اومد
که حتی تو شالیزارها هم بازی می کردیم و داد کشاورزای زحمتکش رو در می آوردیم ....
آخ که بازی تو شالیزار و جنگل چه کیفی داشت.وقتی مامانم داد می زد و می گفت :مواظب باشید
که لباساتون کثیف نشه و ما اصلا گوشمون بدهکار این حرفا نبود چه حالی داشت .
فقط به فکر بازی و شیطنت بودیم. یادش بخیر!!!!!!!!
چه روزگار خوشی داشتیم .
ولی حالا که بزرگتر شدیم . از خوشی های دوران بچگی دیگه خبری نیست ودلم برای تابستونای
شمال خیلی تنگه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
جنگل ، با ابهت وهم آلودش مرا در آغوش می گرفت و گاه تا اوج خیال و آرزو با خود می کشاند
و مرابه یاد قصه های دیو و پریانی که در جنگل ها زندگی می کردند و گاه دخترکان را در
جنگل می دزدیدن و با خود می بردند ،می انداخت .
دریا، بی کران و وسیع ،امواج آرامش بخشش که در زیر نور خورشید می درخشندو به زمین و زمان
فخر می فوشند .
شالیزار ، همراه با عطر دلنواز برنج و صدای جیرجیرک و حشره هایش ،چه دوست داشتنی و به یاد ماندنی
لحظه های خوش بازی در میان شالی های سبز.
آنگاه تابستان گرم و گدازنده از راه می رسد، با بار شادی های مهجورش، و در گرماگرم
آن فروغ خود را تنها تر از یک برگ حس می کند در آب های سبز تابستان:
با بار شادی های مهجورم
در آب های سبز تابستان
« در اضطراب دست های پر
آرامش دستان خالی نیست
خاموشی ویرانه ها زیباست»
این را زنی در آب ها می خواند
در آب های سبز تابستان
گویی که در ویرانه ها می زیست
ای اسبهای زیبا با تمام قدرت و با غرورزیبایتان بتازید وزمین را به لرزه بیاندازید .
تاختن و رقصیدن در باد از آن شماست پس بتازید و به سان باد از دشت عبور کنید .
از چیزی نترسید و سم هایتان را محکم بر روی زمین بکوبید تا بداند که بایدبندگیتان را بکند.
ای اسبهای زیبا و مغرور همیشه حیران شما و خالقتان بودم.













امروز نه خوب بود نه بد .
خوب نبود چون مثل هر جمعه تو روزنامه ام .
بد نبود چون زیاد در گیر کار نشدم .
الان هم خوابم گرفته وحشتناک به سیما (همکارم که کنارم نشسته ) می گم :سیما جون خوابم میاد
وحشتناک دلم می خواد بخوابم دیگه خسته شدم پس کی این صفحه تایید می شه ؟؟؟؟؟؟
در ضمن مردای گروهمون هم زودتر از ما جیم شدن رفتن دنبال کاراشون .
البته تلفنی هر از چند گاهی زنگ می زنن که فلان خبر رو پیگیری کردی ؟با فلان مسئول صحبت کردی؟
امان از بی حوصلگی !!!!
هوا هم که داره کم کم لجمونو در میاره هی گرمتر و گرمتر می شه .
خلاصه دلم می خواد برم خونه بخوابم.
الان سیما اومد گفت صفحمون تایید شده اما باید منتظر بمونیم تا ساعت کارمون تموم شه.
عقربه های ساعت هم گرفتن خوابیدن دلشون نمی خواد یه تکونی به خودشون بدن .
و این بار ساعته که داره لجمو در میاره .
یک آن تلفنم زنگ زد از خواب پریدم .دوستم بود که انقدر پشت تلفن بال بال میزد که بعد از کارم برم
پیشش و حسابی خوابو از سرم پروند .
حالا هم کم کم آماده می شم تا با سیما بریم خونه.
امیدوارم همه جمعه خوبی داشته باشن ما که یه جوری سر کردیم.
الان هم داریم می ریم خونه .بای بای
چند روز پیش دردادسرا با یک زندانی گفت وگو کردم که در روزنامه اقتصاد پویا
به چاپ رسید.
خواسته های این مرد انقدر جالب بود که باعث شد تا بتواند کلاه دیگران را بردارد و به زندان
بیفتد.خواندنش خالی از لطف نیست!!!!!!!!
داشتن یک زندگی خوب و ایدهآل، رفتن به سفرهای دور دنیا، داشتن یک حساب بانکی با گردش
میلیونی در بهترین بانکهای اروپا، زندگی در بهترین آپارتمانها و ویلاها، سوار شدن بر
شیکترین خودروها و ... آرزوی هر جوانی میتواند باشد، اما آیا برای رسیدن به این رویای
زیبا میتوان دست به هر کاری زد؟ آیا میتوان دیگران را پلکان ترقی خود قرار داد و به اوج
آرزوها رسید؟
جوانی 28 ساله در حالی که سرش پایین بود روبهروی قاضی نشسته و به صحبتهایش گوش
میداد.
می دانست مجرم است و حرفی برای دفاع از خود ندارد تنها جملههایی که میگفت، این بود،
برای سعادت خودم، خانواده و اطرافیانم دست به این کار زدم. میخواستم به آرزوهایم برسم و
به دیگران کمک کنم. برای همین پولهای مردم را به بهانه دادن سود گرفتم اما سودی که به آنها
نمیدادم هیچ پولشان را نیز به آنها پس ندادم. میخواستم کوهی از پول و اسکناس داشته باشم.
رسیدن به رویا و آرزوهایی که در سرش بود را دایم بیان میکرد، بعد از این که قاضی حکمش
را صادر کرد و مشخص شد که باید مدتی را پشت میلههای زندان بگذراند تمام کاخ آرزوهایش
در یک لحظه فرو ریخت و سرخورده آماده شروع یک زندگی جدید شد.
پیش از این که مامور به دستانش دستبند بزند و او را به زندان ببرد، نزدیک رفتم و از او پرسیدم
آرزوهایت چه بود که خودت را بدبخت کردی؟
گفت: آرزوهایم زیاد و بزرگ است اگر قاضی اجازه دهد برایتان بگویم.
از قاضی چند لحظهای را برای گفت و گو با زندانی اجازه گرفتم و با موافقت وی در گوشهای
نشستیم تا آرزوهایش را که برروی کاغذ نوشته بود، برایم شرح دهد.
آرام و شمرده گفت: زیباسازی دندانهایم و خرید عینک و کت و شلوار و تلفن همراه، آوردن
همسر و فرزندم از شهرمان به تهران، خرید یک اتومبیل سییلو زرشکی رنگ برای خودم و
همسرم، ساختن یک مقبره برای مادر مرحومم، گرفتن جشن تولد برای پسرم و همسرم که
هر 2 در یک ماه به دنیا آمدهاند و خرید سرویس طلا برای همسرم به عنوان کادوی تولد،
ادامه تحصیل من و همسرم و آموختن زبان انگلیسی و ایتالیایی، خرید دومین خودرو که
عاشق ماکسیمای سفیدرنگ با رینگ و لاستیک و سیستم، دادن دوو به همسرم، خرید یک
خانه به مساحت 800 متر مربع در شهرک غرب تهران همراه با استخر، سونا، جکوزی به
همراه حیاط سنگ فرش شده با درختان گیلاس، خرمالو، انار و پرتغال و شیشههای رفلکس
با در برقی و تهیه تجهیزات کامل به همراه صندلی راحتی که با آب کار میکند در داخل خانهام،
خرید یک ویلا در نمک آبرود به مساحت 2500 متر مربع، خرید بنز سواری به رنگ مشکی
متالیک، دنده اتوماتیک مدل 720 همراه با رینگ و لاستیک به سفارش کارخانه،کمک کردن
به مردم روستای فیروزآباد، رفتن به دبی، لندن، ایتالیا، کالیفرنیا، جزایر قناری و هاوایی
ماهی یک بار، دعوت کردن کسانی که ادعای دوستی میکردند به رستوران گلبرگ شهرم و
دادن غذا به آنها، عروس کردن 200 دختر بی بضاعت و کم درآمد به همراه جهیزیه کامل،
عروس کردن دخترعموهایم، چون مادر و پدر ندارند، گرفتن بلیت حج برای پدرزن و مادرزنم،
خودم و همسرم و پسرم و5 نفر دیگر از عزیزانم در 35 سالگی، داشتن یک فرزند دختر در
36 سالگی، ایجاد یک مرکز سمزدایی برای معتادان بیبضاعت و بیمارستان برای بیماران
قلبی و کسانی که از سرطان کبد رنج میبرند و معالجه آنها به صورت رایگان، برگزاری
2 سمینار در لندن و نیویورک در سن 40 سالگی و دعوت وزرای کشورهای دیگر برای
شنیدن سخنرانیهای من، داشتن بزرگترین برج دنیا در جزیره قناری و هاوایی برای
استراحت خودم و خانوادهام، پسرم باید در 16 سالگی برای مردم جهان به گونهای
سخنرانی کند که همه تحت تاثیر صحبتهایش شوند.
به افرادی که دوستشان دارم کمک مالی نمیکنم بلکه طریقه کسب پول حلال را به آنها یاد میدهم.
داشتن یک هلیکوپتر در سن 45 سالگی، گرفتن بهترین مجلس عروسی دنیا برای پسرم مجتبی در
سن 25 تا 28 سالگیاش در دبی، دادن یک واحد مسکونی از برجهای خودم در جزیره قناری
به پسرم، خرید بهترین خودروها برای عروسم، ازدواج دخترم با یک ایرانی در سن 22 تا 24 سالگی
و گرفتن مجلس عروسی او در دبی، گشتن در روستاهای ایران و ساختن مدرسه و درمانگاه
در آنها، در سن 50 تا 55 سالگی، میخواهم یکی از بهترینها در کل جهان شوم و پسرم باید
تمام جهان را زیر سلطه اطلاعاتی خودش بگیرد، این بود تمام آرزوهایم که میخواستم
تمامش را برآورده کنم.
بعد از تمام شدن صحبتهایش به آرامی بلند شد و به همراه مامور زندان از اتاق خارج شدند،
من هم حیرتزده مدتی روی همان صندلی نشسته بودم و به آرزوهای این مرد فکر میکردم.
آرزوهای زیبا ودست نیافتنی این مرد که باعث شد آیندهای را پشت میلههای زندان شروع کند.
وقتی کلاهبردار بلندپرواز در پیچ راهروی دادسرا گم شد، کاغذ نوشتههایش را به دست
گرفتم که همه این آرزوها را در جدول مرتب داخل آن نوشته بود،
شاید این مرد عقده روانی داشته باشد و ...
یه شب خانوم نمی ره خونه !!!!
فردا صبح در بازگشت به خونه آقا از خانومش سوال می کنه که دیشب کجا بودی ؟
خانوم هم جواب می ده که خونه ی یکی از دوستام بودم !!!
آقا بلافاصله بعد ازین جواب به 10 تا از بهترین دوستان خانومش تلفن می کنه و
همگی دوستان خانومه جواب می دن نه !!!!!
خب به همین راحتی می تونیم پی ببریم که خانوم ها دوستان خوبی نیستن و هیچ وقت
آقا یه شب خونه نمی ره
و فردای اون شب در بازگشت به خونه این بار خانومه از آقا سوال می کنه که
آقا بلافاصله جواب می ده که : خب، پیش یکی از دوستام بودم !!!
و خانوم بلافاصله به 10 تا از بهترین دوستای آقا زنگ می زنه و می گه که :
آیا آقا دیشب پیش اونا بوده یا خیر ؟
8 تا از دوستای آقا می گن که آره !!!!! آقا دیشب پیش ما بوده
و 2 تا هم می گن که هنوز هم پیش ماست !!!!!
به همین راحتی می تونین نتیجه بگیرین که دوستان مرد خیلی قابل اعتماد تر هستن
چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل
ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که ژرالدین نام دارد
استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت وافتخار زیادی
رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند چند سال پیش وقتی ژرالدین تازه میخواست
وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شورانگیزترین
نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.
دراينكه آيا واقعا" چنين نامه اي نوشته شده يا نه بحثهاي زيادي است ولي در اينكه اين نامه به
زيباترين شكلي مفاهيم ساده اي كه اكثرآدمها فراموش كرداه اند رابيان ميكند شكي نيست.
به اميد اينكه به اندازه چند دقيقه براي درك مفاهيمي وقت بگذاريم كه ميتونه توي چندين هزار
دقيقه اي كه از عمرمون باقي مونده بينش روشنتري از خودمون وزندگيمون بهمون بده.
ژرالدین دخترم:
اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز
هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر
هنرنمایی می کنی؟
شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر
تاتارها شده است.
شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما اگرقهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر
مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان.
صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی
نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های
تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از
اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر،
من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه
صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از
زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.
دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از
سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال
آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود
و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار!
گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را
نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:”من هم یکی از آنان هستم” آری تو هم یک
از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای
او را نیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش
بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من
آنجا را خوب می شناسم. از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه هایی مثل
خودت خواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست
که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده
چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یک گدای کنار رود سن
ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست،
این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو
حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی
بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی
زمین استوار، بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش
گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود
و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی
خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین
الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما روزی که دل به آفتاب
چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی
صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر

























